عکس زن مردم!

    به یاد فردای مناظره احمدی نژاد با داماد لرستان که بعضی ها می گفتند: احمدی نژاد عکس ناموس مردم رو نشون داده، لینک زیر رو ببینید که یه سایت طرفدار اصلاحات معتدل ( اعتدال + اصلاحات) چه جور عکس زن مردم رو نشون میده و افتخار هم میکنه.  البته اینجا دیگه حرف ناموس مردم نیست. بلکه صرفا تصویر همسران بعضیهاست. قسم حضرت عباس رو باور کنیم یا دم خروس رو؟!!

                                                 تصاویر همسران کابینه

زمزمه های آشنا

بهار امسال (92) دست یکی از بچه های دانشگاه سهند یه نشریه خیلی جالب دیدم. در نگاه اول فکر کردم که یه چیزی تو مایه های " راه " هست و تو اون شرایطی که راه دیر به دیر منتشر میشد، می تونست جایگزین خوبی براش باشه. ماهنامه ای به نام " حلقه وصل " ازش گرفتم تا یه نیم نگاهی بهش بندازم اما به قدری جالب بود که ازش گرفتم و چند روزی پیشم موند. مطالب نشریه در مورد تجربیات تشکلیلاتی بچه های بسیج و فعالین فرهنگی بود. تو حوزه هایی کار میکنه که مورد علاقه و مشغولیت بچه های بسیج دانشگاه خودمون در سالهای درخشش تربیت معلم بود. احساس کردم صدایی صمیمی و دردی آشنا دارد. جویای گرفتن اشتراک شدم و به رفقا هم پیشنهاد کردم که مشترک بشن. به مخاطبین عزیز این وبلاگ هم پیشنهاد میکنم.

                       

                                                   دانلود برخی شماره ها

( البته به نظرم برای حمایت از عوامل نشرریه هم که شده آدم اشتراکشو بگیره بهتره)

اگه خواستید از راههای زیر اقدام کنید:

پست الکترونیکی: halgheh.vasl@gmail.com

تلفن: 5-77655134-021

شماره کارت: 9639-7061-5320-6273 بانک تجارت  به نام:  محمدحسن لطفی

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

نقدی بر خودمحوری ایرانیان

                            باید و نبایدهای تشکل‌دانشجویی

                                        شماره سوم " حلقه وصل " منتشر شد.

                                                                         شماره چهارم حلقه وصل منتشر شد.  

سالگرد

سلام

سالگرد آخرین مطلب وبلاگ خواهران بسیج دانشجویی شهید مدنی را تبریک و تسلیت می گویم.

می خواهم زینبی باشم

البته چند روز دیگر هم نوبت به تبریک گفتن به برادران می رسد بمناسبت گذشت هشت ماه از آخرین افاضاتشان.

عصر مبارزه

شهید گمنام

بعداز ظهر یه روز بهاری سال 89 تو آمفی تئاتر علوم پایه نشته بودم دقیقا یادم نیست چه برنامه ای بود به گمانم اختتامیه اردوی جنوب بود که هاشم وظیفه و جاوید رشکی وسطای برنامه پچ پچ کنان اومدن تو. مجری دعوتشون کرد که برن بالا و یه خبر رو اعلام کنن. همه کنجکاو شده بودیم که چه خبر شده؟ تا اینکه دوتایی رفتن و گفتن با پیگیری های بچه های بسیج و مجمع از طریق شورای فرهنگی دانشگاه، بنیاد حفظ آثار قول داده در چند روز آینده پیکر یه شهید گمنام رو برای تشییع و تدفین بیارن دانشگاه ما. اشک شوق تو چشم خیلی از بچه ها جمع شده بود و بعد از خاطره خوش معنویی ای که بچه های اردوی 88 از معراج الشهدای شلمچه تجربه کرده بودند آوردن شهید به دانشگاه....

                 


ادامه نوشته

مسجد


               

    گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر          مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ادامه نوشته

شناسایی جهادی

بهار 90 بود و گه گاهی صحبت از آماده شدن برای اردوی جهادی تابستان می شد. اون موقع مسؤول کانون جهادی احسان مرادی 1 بود. احسان با بچه های جهادی دانشگاههای تبریز و سهند مشورت کرده بود و به این نتیجه رسیده بودن که منطقه چاراویماق از محروم ترین مناطق آذربایجانه. بنابراین طبق روال تصمیم گرفتیم به شناسایی بریم.

صبح یه روز بهاری پنج شنبه که دانشگاه تعطیل بود قصد رفتن کردیم. معمولا تو شناسایی هم آدم نمیدونه کجا میره و با چه مواردی روبه رو میشه. بنده و محمد رضا زارعی 2 و فرهود 3 و احسان بودیم. حدود ساعت 8 شده بود که به مراغه رسیدیم. اونجا دیگه حس صبحونه خوردنمون گرفته بود و گرسنمون بود. ماشین رو نگه داشتن که یه چیزی بخریم. دلم میخواست یه چیز گرم بخوریم اما احسان تذکرهای جهادیش فعال شد و گفت: دوتا بربری بگیر با یه پنیر تو راه میخوریم. با زارعی رفتیم از مغازه یه پیرمرد....

ادامه نوشته

16 آذر

روزهای پاییز ۹۰ بود و مشغول درس و کلاس و گاهی هم کارهای تشکلی. از ده روز قبل از ۱۶ آذر بچه های بسیج دنبال تدارک برنامه روز دانشجو بودند. بعضی دنبال سخنران و برخی در پی طراحی و چاپ اطلاعیه برای تبلیغ برنامه. منم که کنار بچه ها بودم دنبال کلیپی میگشتم برای پخش در میان برنامه.

شب پانزدهم به فکرم رسید که با بچه های دانشگاه خودمون فیلم بگیرم و ازش یه کلیپ درست کنیم. فردا صبح زود رفتم امور فرهنگی و روابط عمومی برای یه دوربین میکروفون دار که متاسفانه هیچکوم نداشتند. اومدم دفتر بسیج و دوربین ده مگاپیکسلی بسیج رو برداشتم اومدم بیرون تو سالن دانشکده ادبیات از دور محمد حسین رو دیدم که از دفتر جامعه اسلامی داشت میومد بیرون. محمد حسین دانشجوی مطالعات خانواده و اهل مراغه بود. اون سال هم مسئول سیاسی جامعه بود. جریان رو توضیح دادم و ازش کمک خواستم اونم بزرگوارانه قبول کرد و رفتیم محوطه دانشگاه. محمد حسین دوربین به دست و منم دنبال یه سوژه مناسب. چون کیفیت ضبط صدا با دوربین خوب نبود مجبور شدم صدا رو با گوشیم بگیرم که بعد هنگام تدوین مصیبتی شده بود.

از ساعت ۹ شروع کردیم و تا بعداز ظهر طول کشید البته وسطش یه کلاس رفتیم و نهار و مسجد هم که سرجاش. غروب رفتیم خوابگاه و رفتم اتاق سید رسول. گفتم سید از بچه ها فیلم گرفتم اما کار با نرم افزارهای تدوین رو بلد نیستم باید زحمتش رو بکشی. سید هم که این جور کارهای ابتکاری و بومی و جذاب رو دوس داشت خیلی بزرگوارانه قبول کرد. قرارمون شد ۱۰ شب اتاق ۴۸ *

از حدود ده شب شروع کردیم دوربین رو بهش دادم و گفتم بلوتوث لپ تاپتم باز کن تا فایلهای صوتیش رو بفرستم. بعد یه توضیحاتی بهش دادم و گفتم دیگه بقیه کارش باتو. سید خیلی بزرگوار بود البته الان هم هست. ـ تا ازدواج میکنه! ـ ساعت ۱۲ با یه فلاسک چای رفتم پیشش. بنده خدا هنوز داشت مرتبشون میکرد و صوتها رو با تصاویر وفق می داد. یکی دو ساعت با هم بودیم و من دیگه خوابم گرفت رفتم بخوابم اما سید تا ساعت ۶ صبح پای تدوین این مصاحبه بود. خدا اجرش بده انصافا بسیجی بود. به قول رضا امیرخانی "مومن در هیچ قالبی نمی گنجد." فرداش کلیپ رو تو آمفی تئاتر پخش کردیم. بچه خیلی خوششون اومد. الان هم لینک دانلوش رو میزارم. یادش بخیر روزای خوب تشکل.

                                                                       دانلو کلیپ

                                -----------------------------------------------------------------------------

* اتاق ۴۸ در ساختمون یک خوابگاه المهدی بود که روش تابلوی پایگاه فرهنگی شهید آوینی زنده بودن و پاتوق بچه های بسبج بود البته کوچیک بود و گرم. یادش بخیر

باز باران با ترانه....

به نام خدا و سلام

سلام به دوستان هم دانشگاهیم. به عزیزانی که فارغ التحصیل شده اند و دوستانی که هنوز هستند. خیلی وقت بود که وبم رو آپ نکرده بودم. به نظرم علتش اینه که کسانیکه دغدغه هاشون و اعتقادشون به چیزی که یه زمان برای خودشون تکلیف میدونستند خیلی عمیق نبوده بنابراین تا محیط عوض میکنن تکالیفشون از یاد میره و به محیط جدیدشون می پردازن. البته برخی واقعا تکالیف جدیدی پیدا می کنند. منم از این قاعده پیروی کردم و مدتی سرگرم انس با شرایط جدید بودم اما بعد از ماهها و تجربه چن تا محیط جدید و متفاوت از دانشگاه متوجه شدم که هیچ کدومشون مثل دانشگاه تربیت معلم نمیشه. به همین خاطر خواستم مقداری از وقتم رو به وبلاگ نویسی و ارتباط با دوستان تربیت معلمی اختصصاص دهم. میدونم اسم دانشگاه عوض شده اما چون " تربیت معلم" برای بچه های قبل سال ۹۰ حس نوستالوژیک خاصی داره ازش استفاده میکنم.

دوره کارشناسی ام در تربیت معلم پر بود از خاطرات بسیار بسیار خوب که قصد دارم از این به بعد برخی شان را برای مخاطبین وبلاگ که اکثرشان دوستان عزیز و حوبم هستند بازگو کنم. امیدوارم سایر برادران و خواهران بسیج تربیت معلم هم خاطرات زیبای دوران خوش شب نخوابی های کار تشکلی و جارو جنجال های جلسات و اردوهای قم و جنوب و جهادی و آمفی تئاتر علوم پایه و فریاد بی حنجره و ... را نگذارند که به بوته فراموشی سپرده شود.   ان شاءالله

مهمتر از عقل

  از خدا جوییم توفیق ادب           بی ادب محروم ماند از لطف رب

از لقمان پرسیدند ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان

از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است که؛

"همه چیز به عقل نیاز دارد و عقل هم به ادب"

 این ادب چیه که اینقدر مهمه...؟

پرتقال خونی خونی

با سلام
این اتفاق را همسر یکی از دوستان که هفته پیش برایش اتفاق افتاده بود تعریف می کرد:

چند روز پیش برای خرید میوه و برخی خوراکی های ضروری به فروشگاهی هلندی رفتم و اول از همه شروع به جدا کردن پرتقال و دست چین کردن آنها در یک پلاستیک کردم. در همین حین بودم که ناگهان دیدم مردی با حالت نسبتاً عصبانی دارد به سمت من می آید. از لباس و روپوشش فهمیدم که کارگر همان فروشگاه است.
 از حجاب من فهمید که مسلمانم.
برای همین با عصبانیت از من پرسید: مگر تو مسلمان نیستی؟ با کمی ترس و استرس پاسخ دادم: آره مسلمانم.

- پس چرا میخوای از این میوه ها بخری؟
و با عصبانیت نوشته روی کارتن و جعبه میوه ها را نشانم داد که روش نوشته شده بود: ساخت اسراییل.
بعد هم گفت: این حرام است و تو نباید بخری.
با تعجب و استرس پلاستیک میوه ها رو خالی کردم و همچنان مبهوت اتفاق رخ داده بودم.

نامه نگاری با خدا

نامه های اداری را خوب نمی نویسم. از کتابخانه پدرم کتابی را به نام " اصول نگارش نامه های اداری " برداشتم و شروع کردم به خواندن. یک هو یاد حرف یکی از بزرگان افتادم که می گفت: یکی از کاربردهای صحیفه سجادیه آموزش دعا کردن است. که این هدف مورد نظر امام سجاد (ع) هم بوده است. خجالت کشیدم که   هنوز عرض درخواست به پروردگار را نمی دانم، نامه های اداری پیشکش. آموزش نامه نگاری را بستم و برای خواندن صحیفه برنامه ریزی کردم..

---------------------------------------------------------------

پیشنهاد؛

شهدا اینقدرها هم نازنین نبودند! / وحید جلیلی

والدین ناخلف

به یارو میگن اینکه پسرت ناخلف از آب در اومده، فکر نمی کنی تقصیر خودتم بوده.

میگه:  خب پسر نوح هم ناخلف شد.

میگن حالا چطوره که نسب شما  بین این همه پیامبر، به نوح رسیده؟



پی نوشت:

1- خیلی از والدین وقتی نتیجه ی تناقض رفتار و گفتارشون، بی تربیتی بچه هاشون میشه، اونرو ناشی از تقدیر الهی می دونن و برای توجیه کم کاریشون مثال پسر نوح رو میارن.

2 - تریبون مستضعفین دو تا مطلب خوب زده، اگه فرصت، کردین بخونین.

درد دل

برخی طوری به صندلی هایشان چسبیده اند که گویی از روز اول با همین ها به دنیا آمده اند!


فقیه عاشق

نامه پر مهر حضرت امام (ره) به همسر محترمشون؛

   تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم،متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند.[حال]من با هر شدتي باشد مي‌گذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد،خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد. در هر حال، امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي كند، ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت. بلكه مزاجم بحمدالله مستقيم‌تر و بهتر است. خيلي سفر خوبي است، جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت [سيدمصطفي] قدري تنگ شده است. اميد است كه هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و خانم‌ها [مادر و مادربزرگ همسر امام] كاغذي نوشتيد، سلام مرا برسانيد. من از قبل همه نايب‌الزياره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقاي دكتر [علوي] سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانيد. صفحه مقابل را به آقاي شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند. ايام عمر و عزت مستدام. قربانت؛ روح‌الله

-----------------------------------------------------------------------------

امام راحل در سال 1312 شمسي كه عازم سفر حج بودند، در بيروت نامه‌اي محبت‌آميز براي همسر باوفاي خويش نوشتند كه نشانگر علاقه وافر ايشان به همسرش مرحومه خديجه ثقفـي مي‌باشد.

این متن رو از خبرگزاری فارس برداشتم اما تو صحیفه نور هم هست.


معماران مخرب

منبرش که تمام شد گفت: خدایا هرکه با رفتار بدش، بین مردم و انقلاب فاصله می اندازد، هداتش بفرما.

یکی از میان جمع گفت: خدایا نابودش بفرما! حاجی گفت: نگو این حرف رو، اداراتمان همه تعطیل می شوند!

 

--------------------------------------------------------------------------

پی نوشت؛ از هر اداره چند کارمندش نابود شوند، اداره لاجرم تعطیل می شود.